تویی بهانه آن ابرها که می گریند
بيا كه صاف شود اين هواي باراني
باید به خودم فشار بیاورم تا تمام لحظه هایی را تجربه کنم که خدا امروز به من بخشیده...
در لحظه نمی توان صرفه جویی کرد
جایی برای ذخیره لحظات وجود ندارد
تا سر فرصت و آرامش برگردیم و از آن ها استفاده کنیم
اگر از این لحظات لذت نبرم آن ها را لاجرم و برای همیشه از دست می دهم...
باید لحظات کوچک امروز را بپذیرم که همه چیز در چرخشند.
تنها بدین گونه می توانم از دردم رها شوم و زندگی ام را باز بسازم... من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی؟!
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من... غصه هایت برای من... همه بغضها و اشکهایت برای من...
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را… صدای همیشه خوب بودنت را دلم برایت تنگ شده
دوستت دارم... راهی برای رفتن نفسی برای بریدن کوله بارم بر دوش مسافر میشوم گاهی… عشقی برای خواندن بغضی برای شکفتن خاطراتم در دست بازیچه میشوم گاهی… نگاهی در راه اعتمادی پرپر پاهایم خسته هوایی میشوم گاهی… فکرهای کوتاه صبری طولانی صدایی در باد زمستان میشوم گاهی… روزهای رفته ماه های مانده تقویم ام بی تاب دلم تنگ میشود گاهی… جای پایی سرد رد پایی گنگ در این سایه ی تنهایی چه بی رنگ میشوم گاهی…
دوش از سرور غیبم * بر گوش دل ندا شد
گفتا زجای برخیز * عالم پر از صفا شد
ظاهر فروغ زهرا(س) * از بیت مصطفی شد ولادت حضرت فاطمه (س) مبارک باد... درد دارد... وقــتـی می رود... و هـمه می گــويـند: دوستـت نــداشـت... و تــو نمـی تــوانـی بـه هـمه ثــابـت كــنی كه هــرشـب بــا عـاشـقانـه هــايـش خـــوابت می كـــرد... مرا هيچ چيز عذاب نمی دهد جز اينکه هميشه دانسته خطا کردم ندانسته آلوده شدم... نشناخته وابسته شدم... و نخواسته رانده شدم... موعود روزهاي پر از انتظار من آقا تويي قرار دل بيقرار من از هاي و هوي اين تن خاكي دلم گرفت كي ميرسد براي هميشه بهار من كي ميرسد طلوع عدالت ز پشت ابر يا جلوه ميكند گل نرگس * نگار من مردم در اين خزان غريبي ز انتظار آقا محك بزن به صداقت * عيار من يك روز عاقبت دل من سبز ميشود وقتي نظر كني ز محبت به كار من اي قائم عدالت حق * صاحب الزمان بگذر شبي ز كوچه ما * از كنار من سر رفته غم از جهان دلتنگی من تقويم من از خزان دلتنگی من يک خنده طلوع کن مگر پاک شود صد ابر از آسمان دلتنگی من... به ديدارم بيا هر شب در اين تنهايي تنها و تاريك خدا مانند دلم تنگ است بيا اي روشن اي روشنتر از لبخند شبم را روز كن در زير سرپوش سياهي ها دلم تنگ است... خدايا من يه روزايي يه لحظه هايي از ته دل صدات كردم وقتي كه پاك و صاف بودم به حق همون لحظه ها كمكم كن هميشه به يادت بمونم بس است حرفاي تكراري زندگي كنار رويايي... اين نفسهاي سرد و اجباري با خدا زندگي ترانه شود... چون خدا در وجودمان كرانه شود مرگ بر زندگي بي الله... گر سر عشقت اكنون هست يا علي را بگو و بسم الله... و من خوشبخت ترين فرد روي زمينم لبخند دروني من گواهيست بر اين ادعا آخر به اين نتيجه رسيده ام كه خداوند با اين همه عظمتش من را هم در جمع مخلوقاتش راه داده... به من اجازه داده به او بگويم... دوستت دارم... چه دليلي بالاتر از اين براي احساس خوشبختي... دلم برای یک نفر تنگ است... نه میدانم نامش چیست... و نه میدانم چه می کند... حتی خبری از رنگ چشم هایش هم ندارم... رنگ موهایش را نمی دانم... لبخندش را هم ندیده ام... فقــــــط میدانم کــــــه باید باشـــــــد و نیســـت... دو رکعت به جا آورديم سرها بي هدف سجده کردند لبها زمزمه زنبورواري بيش نبودند دستها بالا رفتند نه از پي پذيرشي يقيني که از پي خواسته هاي ناتماممان خم شديم براي نان براي دو چند بيشتر نفس کشيدن دعاي پايانيمان نيز طوماري بود ناتمام از نداشتن ها* ميخواهم ها* دريغ نکن ها اين بود دو رکعت خالص خودبينيمان به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم فهمیدم که بیمارم... خدا فشار خونم را گرفت معلوم شد که لطافتم پایین آمده زمانی که دمای بدنم را سنجید دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد آزمایش ضربان
قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات
اطرافیانم فراتر ببرم زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که
مدتی است صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن میگوید
نمی شنوم...! خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش
تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده
است استفاده کنم: هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم قبل از رفتن به محل
کار یک قاشق آرامش بخورم هر ساعت یک کپسول صبر* یک فنجان برادری و یک لیوان
فروتنی بنوشم زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و زمانی
که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم یک قانونی هست که میگه : تا قبل از اینکه پرواز کنی هر چقدر خواستی بترس فکر کن شک کن دو دل شو پشیمون شو اگه وسط راه پشیمون شدی بازی رو باختی... عادت به روضه كرده دلم روضه خوان كجاست؟ صاحب عزای فاطمه* آن بی نشان کجاست؟ قربان اشک روز و شب چشم خسته ات مولا فدای مادر پهلو شکســــته ات التماس دعااااااااا... حضرت حيدر به نام فاطمه حساس بود خلقت از روز ازل مديون عطر ياس بود اي كه ره بستي ميان كوچه ها بر فاطمه گردنت را مي شكست آنجا اگر عباس بود شهادت حضرت زهرا (س) بر شما تسليت باد می گوید من گناهکارم و ناسپاس تشکیلات الهی مرا مثل قبل نمی خواهند احساس آدم بد را دارم... می گویم همه ما گناهکاریم همه ما باید توبه کنیم همه ما نیاز به دستگیری خداوند و تشکیلات الهی داریم اما تشکیلات الهی همیشه تو را می خواهند... ممکن است گاهی مثل یوسف به چاه بروی ولی وقتی ساخته شدی خودشان تو را بالا می آورند مهم اینست که تو ساخته شوی و الا خداوند با کسی حساب شخصی ندارد و البته این را بدان که زیر ذره بین هستی این یعنی رهایت نکرده اند... بار خدايا... حقيقت هر باطل را كه شيطان در چشم ما مي آرايد به ما بشناسان و چون شناساندي ما را از ارتكاب آن بازدار... الهي آمين
سعدي! اگر عاشقي كني و جواني
عشق محمد (ص) بس است و آل محمد (ص)





![]()




هميشه يكی هست بفهمه چي ميگی
غماتو ببينه
هميشه يكی هست كنار غروب
غريبيت بشينه
هميشه يكی هست كه از كوله بارت
بگيره غبارو
چشاتو بگيره نذاره ببينی
بد روزگارو
هميشه يكی با دو تا چشم معصوم
حواسش بهت هست
يكی مثل آينه مث سايه آروم
حواسش بهت هست
هميشه يه جايی كه پاتو بريدن كه دستاتو بستن
يه جايی كه دردا با ديوار و زنجير سر رات نشستن
هميشه يه جايی كه هيچ حرف و راهی جز افسوس نداری
يه جايی كه هيچی نه عشقو نه شعرو ديگه دوس نداری
يكی با يه قلب هراسون و لرزون حواسش بهت هست
يكی مثل ابرا پريشون و گريون حواسش بهت هست
هميشه يكی با دو تا چشم معصوم حواسش بهت هست
يكی مثل آينه مث سايه آروم حواسش بهت هست
عـــــــــــــــ ـــــ ـــــــاشـــ ـقـ ـتــــــــ ــــــم...
خــــــ ـــــ ــــــدا جــــ ـــونـــــ ـ ـ ــــــــــــم...

گاه می رويم تا برسيم
کجايش را نمی دانيم
فقط می رويم تا برسيم...
بی خبر از آنکه هميشه رفتن راه رسيدن نيست
گاه برای رسيدن بايد نرفت بايد ايستاد و نگريست...
بايد ديد... شايد رسيده اي و ادامه دادن فقط دورت کند...
بايد ايستاد و نگريست به مسير طی شده...
گاه رسيده ای و نمی دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسيده ای
مهم رسيدن نيست مهم آغاز است
که گاهی هيچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی!
پدرم می گفت تصميم نگير!
و اگر گرفتی آغاز را به تأخير انداختن* نرسيدن است
اما گاهی آغاز نکردنِ يک مسير بهترين راه رسيدن است
گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشينی و فکر کنی
ببينی كه ورای باورهايت چيست؟
ترس يا اشتياق يا حقيقت؟
گاهی هم درختی* گلی را آب بدهی* حيوانی را نوازش کنی و غذا بدهی...
ببينی هنوز از طبيعت چيزی در وجودت هست يا نه؟
اِدآمـﮧ مطلَب



من از ساختمان قلب خود در شگفتم که
چون سنگ با مقاومت و گاهي چون شيشه
بي طاقت است* طوفانهاي حوادث مرا تکان نمي دهد
ولي از يک نسيم ملايم محبت بر
خود مي لرزم...
اما وقتی که پریدی
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم می گذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند...
به تن لحظه خود* جامه اندوه مپوشان هرگز...





De$iGn ![]() |




















De$iGn
مـ ـنـو