تبليغاتX
ghitar shekaste











ghitar shekaste

dardo del
چند ماه گذشت
از اون روز که رفت و دیگه بر نگشت میگذره حتی یه نگاه هم نکرد که حال منو ببینه

 

چرا رفت؟ خدا چرا؟ ای خدا بگو چرا؟

گاهی وقت ها فکر میکنم کنارم اما متوجه میشم که نیست همیشه تو رویا هایم هستش

چرا تنهام گذاشت؟به نظر شما چرا؟

بعضی وقت ها از همه چی دلم میگیره حتی با گریه های شبانه هم درست نمیشه

دیگه من نمیدونم چی بکم بازم گریم گرفت

خدا حافظ شاید واسه همیشه!!!!

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت21:35توسط maryam saki |
هر گز نشد!!!
هرگز نشد بیای پیشم        

بگیری دستای منو

بدونی من عاشقتم

گوش کنی حرفای منو

تو بی وفا بودی ولی

اون که برات می مرد منم

دوست دارم دوست دارم

اینه کلامه آ خرم

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت2:2توسط maryam saki |
عشق؟؟؟
رو تخت نشسته بودم که اس ام اسی به دستم رسید. از طرف کی میتونه باشه؟ حتی فکرشم نمیکردم کسی باشه که دوسش داشتم .کسی که عشق را برایم معنی کرد .کسی که عشق را برایم معرفی کرد.کسی که عاشقانه دوسش داشتم.او بود او... کسی که برایم سنبل عشق بود .مدت ها با هم بودیم اما من بی خبر از همه چیز بی خبر از خیانتی که در حق من شد. رفت و رفت . شکستن قلب من را نشنید . نشنید که چطور صدایش میزدم چطور عاجزانه از  او در خواست می کردم نشنید چطور اسمش را صدا می کردم چطور می گفتم :برگرد ! اما حتی یک نگاه هم به پشت سرش هم نکرد مرا تنها گذاشت و با دنیا خاطره خاطرهی که برایش مهم نبود .......

آخرش من شم کسی که تو عشق شکست خورد !!!!

                     یه عاشق دل شکسته

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت1:57توسط maryam saki |
شیطان
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.

شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.

از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.

آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.

و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود .

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت17:26توسط maryam saki |
گيتار شيشه اي
سلام من دختري 17 ساله هستم با دنياي دخترانه عاشقه گيتارم قويه تخيلم بالاست رويا سازي رو دوست دارم از امروزم ميخوام براتون بينويسم
+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت5:28توسط maryam saki |